دسته‌بندی نشده
کد خبر : 3093
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰ - ۲۳:۴۹

در گفتگو با فرمانده گروهان غواص گردان عاشورا بازخوانی شد:

روایت وصیتنامه دسته جمعی ۵۴ رزمنده یک روستا در عملیات کربلای ۴

روایت وصیتنامه دسته جمعی ۵۴ رزمنده یک روستا در عملیات کربلای ۴
از بین آن 54 رزمنده روستای کوچک سورک که در عملیات کربلای چهار؛ وصیتنامه دسته جمعی نوشته بودند 8 شهید و 30 نفر مجروح شدند.

به گزارش سایت خبری دورشهر-مهدی بخشی سورکی- همه چیز از اروند شروع می شود، این رود خروشان و بی قراری که هر چیزی در مسیرش باشد را با خود می برد، حتی دل را.

از میان انبوه اتفاقات و خاطرات سالهای دفاع مقدس به سوژه ای می رسیم که همانندش را سراغ نداریم، نوشتن وصیتنامه دسته جمعی از غواصان یک گردان که همگی شان اهل روستایی بودند در مازندران به نام سورک.

ابتکار جالبی که در شب علمیات کربلای چهار به پیشنهاد فرمانده گردان صورت می گیرد و ۵۴ نفر از رزمندگان اهالی این روستا پای آن را امضا می کنند که در نهایت از میان آنها ۸ نفر شهید و ۳۰ نفر مجروح می شوند.

مردانی که چهار ماه تمام سخت ترین و نفس گیرترین آموزش های غواصی را در دل اروند ناآرام و بی قرار، پشت سر می گذرانند تا گردان خود را در میان چند گردان رقیب بالا بکشند و سری در میان سرها در آورند و خط شکن باشند برای یک علمیات تاریخی.

می خواهیم از گردان عاشورای گروهان حضرت فاطمه الزهرا (س) از لشکر ویژه و خط شکن ۲۵ کربلای مازندران بگوییم که در بین آنان از شهید هادی محمدزاده نوجوان ۱۶ ساله گرفته تا شهید محمدباقرملازاده پیرمرد ۶۰ ساله ای که سید مرتضی آوینی را شیفه خودش کرده بود و او را در روایت فتح به تصویر کشید؛ حضور داشتند. از فرمانده شجاعی سخن بگوییم که هم خودش و هم پدرش در این عملیات مجروح شدند و برادرش هم شهید شد.

روایت وصیت نامه دسته جمعی ۵۴ رزمنده سورکی در عملیات کربلای چهار؛ آنجا که ساعتی بعد رادارهای آمریکایی همه جزییات عملیات را به عراقی ها لو داده بود و آتش سنگین دشمن در پهنه خروشان اروند نفس غواصان را بند می آورد شنیدنی است.

به سراغ محمود محمدزاده فرمانده گردان عاشورا می رویم تا برایمان از آن روزها و شب های علمیات و داستان عجیب این وصیتنامه بگوید، او که هنوز نه تنها تیرو ترکش سالهای هشت سال دفاع مقدس را با خود به یادگار دارد؛ بلکه در میدان نبرد با داعش و در دفاع از حریم قدسی زینب کبری(س) در سوریه نیز زخم های فراوان برداشته است.

 

به عنوان اولین سوال ازتشکیل گردان  عاشورا برایم بگویید و نقش آن در عملیات کربلای چهار

 

گردان عاشورای لشکر ویژه ۲۵ کربلای مازندران پس از عملیات کربلا یک تشکیل شد و تقریبا تمامی ارکان این گردان، از فرماندهی تا بدنه آن؛ از نیروهای اطلاعات و عملیات بودند.

سردار شهید محمد حسن طوسی قائم‌مقام لشکر ویژه ۲۵ کربلا در خصوص علت تاسیس گردان عاشورا گفته بود؛ به‌ دلیل اینکه اطلاعات محفوظ بماند، چه بهتر که گردانی داشته باشیم که خودش همه کارهای اطلاعاتی را انجام دهد و در عین حال هم خودش نیروی عمل‌کننده باشد، در این شرایط هم در حفظ اطلاعات کوشیده‎ایم و هم با آگاهی بیشتری وارد عمل می‌شویم‌.

 

البته برخی از گردان ها از جمله گردان یا رسول(ص) مخالف این امر بودند، چرا که اساسا بسیجیان گردان ها، خط شکنی در عملیات ها را آرزو داشتند و تشکیل یک گردان جدید را در حقیقت رقیب خود در این مسیر می دانستند که ممکن است فرصت پیشگامی را از آنان سلب کند.

 

با اعزام نیروهای راهیان کربلای ۶ و استقرار آنها در هفت‌تپه که مقر لشکر ویژه ۲۵ کربلا بود، نخستین سری از نیروهای ما به‌ صورت داوطلب شش ماهه انتخاب شدند که تعدادشان به ۶۰ نفر می‌رسید، وقتی راهیان کربلای هفت، اعزام شدند حدوداً گردان عاشورا ۸۰ الی ۸۵ درصد نیروهایش تأمین شد و بعد از سازماندهی، شروع کردیم به آموزش‌های مخصوص عملیات.

 

ابتدای کار؛  گردان ما دارای سه گروهان بود ولی بعد از مدتی، فرماندهان به این نتیجه رسیدند که سه گروهان دیگر هم به گردان ما اضافه شوند که جمعاً شدیم سه گروهان غواص ۶۰ نفره و سه گروهان پیاده ۱۰۰ نفره که  معتقدم تا به آن روز جبهه‌ها، نیروی هایی  به این اندازه باکیفیت به خود ندیده بود، از نوجوان ۱۵ ساله گرفته تا پیرمرد ۶۰ ساله در بین نیروهای ما دیده می‌شدند که البته همگی آنان عاشق بودند و دلباخته.

با توجه به سختی های شنا در اروند، آموزش های غواصی گردان برای آماده سازی عملیات  کربلای ۴ چگونه بود؟

 

آموزش غواصی را پس از انتخاب نیروها شروع کردیم که از میان ۱۰۰ نفر از نیروهای در اختیار،  تعداد ۶۰ نفر از بچه‌هایی که توانمندی بیشتری داشتند را انتخاب کردیم که البته افرادی که انتخاب نشده بودند بسیار ناراحت بودند و انتظار داشتند تا فرصت دوباره ای برای انتخاب به آنان بدهیم.

 

شناسایی غواصان که به سرانجام رسید برای آموزش به اروند رفتیم، آموزش‌های غواصی در اروند خروشان بسیار سخت و طاقت فرسا بود و سه بار در طول شبانه روز غواصان وارد آب می‌شدند.

 

آبان و آذر ماه شنا کردن در اروند بسیار سخت بود و شب ها هم به دلیل سردی هوا، کار برای غواصان سخت تر از هر زمان دیگری می شد که در طی مدت آموزش، غواصان توانمندی لازم را کسب کرده و زبده شده بودند.

 

شرایط آموزش غواصان در اروند متفاوت از هر کجا بود و همین امر موجب شد تا ما به هدفمان نزدیک شویم. فرماندهان که برای بازدید پیش ما می آمدند روحیه بچه ها دوچندان می شد و  هر روز که به زمان عملیات نزدیک‌تر می‌شدیم، هم هوا سردتر می‌شد و هم آموزش‌ها سنگین‌تر.

 

حمل سلاح و مهمات برای غواصان در آب یکی از سخت‌ترین مراحل آموزش بود، تجربه عملیات والفجر هشت هم کاملاً به کمک ما آمده بود.

 

 

 

چگونه گردان عاشورا به عنوان گردان خط در عملیات کربلای ۴ انتخاب شد؟

 

فرماندهان گردان یا رسول(ص) با فشار‌های زیادی که آوردند، فرماند‌هان لشکر را راضی کردند تا برای تعیین گردان خط‌شکن، نیروهای دو گردان‌ عاشورا و یا رسول (ص) را محک بزنند و هر گردانی که بهتر عمل کرد خط شکنی را به او بدهند.

 

مانوری برای این موضوع ترتیب داده شد که سرانجام نیروهای گردان عاشورا توانستند با توانمندی خود، نظر مثبت فرماندهان را برای انتخاب گردان خط شکن جلب کنند و توانایی بچه ها به حدی رسیده بود که گاهی در طول دوره آموزش؛ روزی ده مرتبه عرض رودخانه اروند را بدون مشکل شنا می کردند که این امر برای برخی ها باور پذیر نبود.

 

از روحیه رزمندگان قبل از شروع عملیات  کربلای چهار برایمان بگویید.

 

بچه ها از روحیه معنوی بالایی برخوردار بودند و با وجود آموزش های سخت و طاقت فرسای غواصی؛ اما آنان هیچ گاه از یاد خداوند غافل نبودند و شب ها قبل از شنا و چه پس از شنا با وجود سرمای استخوان سوز، هر یک از نیروها گوشه ای از نخلستان را انتخاب می کردند و به عبادت و راز و نیاز مشغول می شدند.

 

بسیاری از بچه ها نماز شب شان ترک نمی شد و نیمه های شب صدای گریه و ناله آنان در منطقه به گوش می رسید که این فضای معنوی را کمتر سراغ داشتیم.

 

چگونه از تصیم فرماندهان ارشد برای آغاز عملیات با خبر شدید و آیا روزهای قبل از آغاز عملیات از شرایط مواجه با جبهه دشمن و تعداد نفرات و تجهیزات آنان باخبر بودید؟

 

حدود چهار ماه در منطقه بودیم که  به ما گفتند می‌توانید به مرخصی بروید، سه روز بود به مرخصی آمده بودم که از اهواز با من تماس گرفتند که سریع خودمان را به منطقه برسانیم.

 

به شهید حاج ‌عبدالله شریفی که در عملیات کربلای چهار جانشین من بود؛ زنگ زدم و ماجرای بازگشت به منطقه را گفتم، حاج‌عبدالله با تعجب گفت ما که تازه آمده‌ایم، من کمی‌کار دارم که به او گفتم ، شاید کار جبهه واجب‎تر باشد.

 

به همراه حاج‌عبدالله راهی جنوب شدیم وقتی به اهواز رسیدیم یک روز صبر کردیم تا بقیه فرماندهان هم از راه برسند، بعد از اینکه همه آمدند فردای آن روز به مقر گردان در اروندکنار رفتیم، سرلشکر شهید حاج‎ حسین بصیر که آن وقت‌ها فرمانده تیپ یک لشکر ویژه ۲۵ کربلا بود، به مقر آمد و گفت: سریع آماده شوید قرار است، جایی برویم. وقتی سوار ماشین شدیم، حاجی گفت، قرار است شما را به شناسایی ببریم.

 

به خرمشهر که رسیدیم ما را به گمرک بردند، همه بزرگان اطلاعات لشکر در آنجا جمع بودند، در تشریح اولیه عملیات به ما گفتند در این عملیات قرار است، سه گروهان غواص خط را بشکنند و بعد از آن نیروهای دیگر وارد عمل می‌شوند، گروهان حضرت فاطمه‌الزهرا (س) که فرماندهی‌اش را من به‌عهده داشتم، قرار شد از معبر سمت چپ وارد عمل شود، گروهان حضرت ابوالفضل (س) معبر سمت راست و گروهان حضرت قاسم (س) معبر وسط.

 

بعد از توجیه از روی نقشه، ما را به منطقه ام‎الرصاص بردند، کاملاً از روی خاکریز خط دشمن را مورد بررسی قرار دادیم.

 

تعداد سنگرهای دشمن و حتی درخت‌های نخل ساحل جزیره را روی کاغذ پیاده کردیم، وقتی بالای دکل رفتیم تا حدودی جزایر ام‎البابی غربی و شرقی هم قابل رویت بود، این شناسایی کاملاً ما را با منطقه آشنا کرد، به مدت دو روز در آنجا ماندیم و هر روز کارمان شناسایی از منطقه بود، یک شب که خوابیده بودیم، پیکی از جانب شهید طوسی که آن وقت‌ها فرمانده واحد اطلاعات ‎عملیات لشکر بود، به سراغ‌مان آمد و گفت، شما و جانشین‌تان سریع به مقر اطلاعات بیایید.

 

وقتی به مقر اطلاعات لشکر ویژه ۲۵ کربلا رسیدیم، دیدم فرماندهان و جانشین‌های‌شان در آنجا هستند، شهید طوسی آن شب دوباره منطقه را برای‎مان توجیه کرد و بعد گفت: امشب باید هر سه فرمانده گروهان برای شناسایی به آن طرف اروند بروند، کار سختی نبود چون خودمان تا چند ماه قبل از نیروهای اطلاعات بودیم و شناسایی در خون و رگ ما بود.

 

شهید طوسی می‌گفت تا قبل از ما کسی از  بچه‌های لشکر برای شناسایی نرفته بود، ما به سه گروه سه‌نفره تقسیم شدیم، هر کدام از ما فرماندهان به اتفاق جانشین‌های‌شان و یک نفر هم از بر و بچه‌های اطلاعات در این تیم‌های سه‌نفره قرار گرفتیم، اسم رمز را به ما گفتند و ما با تک‌تک بچه‌ها خداحافظی کردیم.

 

تصمیم گیران اصلی عملیات چه کسانی بودند و برآیند آنها از عملیات شناسایی فرماندهان گروهان چه بود؟

 

بعد از عملیات شناسایی به مقر فرماندهی لشکر رفتیم، وقتی به سنگر فرماندهی رسیدیم، دیدیم همه فرماندهان گروهان‌ها در آنجا هستند، سردار مرتضی قربانی فرمانده لشکر، سردار حاج کمیل کهنسال جانشین لشکر، بهنام سرخ‌پر فرمانده عملیات، شهید طوسی و شهید بصیر هم بودند، به فرماندهان گروهان‌ها، گفتند گزارشی از شناسایی را برای جمع ارائه دهند، تنها تیمی که توانسته بود شناسایی‌اش را به‌طور کامل تمام کند، تیم ما بود، ما حتی به پشت خاکریز عراقی‌ها تا عمق ۱۰۰ متری نفوذ کرده بودیم و اطلاعاتی از وضعیت سنگرها، کمین‌ها و کانال‌های منتهی به خط اول عراقی‌ها را ارائه دادیم، بعد از گزارش وقتی فرماندهان دیدند ما حتی به پشت خاکریز عراقی‌ها هم نفوذ کردیم، نظرشان نسبت به گروهان حضرت فاطمه‎الزهرا (س) عوض شد و معبر ما را از چپ به معبر وسط تغییر دادند، سردار شهید حجت‎الله نعیمی ‌و آقای رمضان خواجیان اعتراض کردند ولی آقامرتضی گفت: معبر وسطمهم‎ترین معبر ما هست، این شناسایی محکمی هم بود برای شما، حالا که محمدزاده توانست به پشت خاکریز عراقی‌ها نفوذ کند، این مسئولیت مهم را به او می‌سپاریم و وقتی بچه‌ها شنیدند مهم‌ترین معبر را به گروهان ما سپردند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند.

 

بعد از ماجرای شناسایی برای انجام عملیات؛ چگونه به نیروهای گروهان اطلاع دادید که قرار است در روزهای آینده عملیاتی رخ دهد و شرایط روحی آنها برای انجام  عملیات چگونه بود؟

 

نیروها کم‌کم از مرخصی آمدند، کسی از موضوع شناسایی روزهای گذشته برای انجام عملیات اطلاعی نداشت. تا روز عملیات هر آموزشی که می‌خواستیم بدهیم، سعی می‌کردیم طبق شرایط سرزمینی منطقه عملیاتی باشد، معبر وسط که به ما سپرده شده بود در مقابل نهر عرائض قرار داشت،بعد از شکستن خط توسط غواص‌ها، قایق‌ها می‌بایست از این نهر وارد اروند می‌شدند و نیروهای پیاده را به ساحل عراق می‌آوردند، لحظه‌شماری برای عملیات حال‌وهوای گردان را به‌طور کامل عوض کرده بود، بچه‌ها هر فرصتی را که به‌دست می‌آوردند به دعا و نماز مشغول می‌شدند.

 

غروب سی‌ام آذر سال ۱۳۶۵، به گردان ما دستور داده شد برای مستقر شدن در منطقه عملیاتی آماده شویم، پس از اقامه نماز مغرب و عشاء دستور حرکت دادیم، نیروها سوار بر تریلی هایی شدند که بر روی آنها چادر کشیده شده بود، حوالی پل خرمشهر که رسیدیم با ترافیک سنگینی مواجه شدیم، هوا داشت روز می شد که ترافیک را رد کردیم و مجموعا حدود ۶ ساعتی طول کشید تا به منطقه عملیات برسیم که در طول این مدت بچه ها به لیل آنکه دو زانو داخل تریلی نشسته بودند اذیت شدند و پای اغلب شان ورم کرده بود، اذان صبح را که گفتند نماز را کنار کارون خواندیم و بعد از ان برای آنکه دشمن از حضور ما در منطقه مطلع نشود تا غروب در مدرسه ای که مخروبه شده بود ماندیم.

 

بعد از نماز مغرب و عشا فاصله حدوداً ۱۰ کیلومتری را به یک ستون تا منطقه‌ای عملیاتی طی کردیم و وقتی به نهر عرایض رسیدیم، بچه‌ها را داخل خانه‌های گلی‌ای که در آنجا بود، مستقر کردیم، بچه‌ها تا صبح از فرط خستگی تکان نخوردند.

 

بعد از نماز صبح  روز دوم دی ماه سال ۱۳۶۵ کارمان برای علمیات شروع شد،  بچه‌ها را جمع کردیم ابتدا از روی کالک و ماکت عملیاتی،  منطقه را توجیه کردیم و خط دشمن را به آنها نشان دادیم، شب که شد نیروهای غواص را برای نشان دادن معبر به لب اروند بردیم.

 

آن شب پنج نفر از نیروهای پیش‌رو که متشکل از دو تخریب‌چی، یک نیروی اطلاعاتی و دو غواص بودند را برای شناسایی به جلو فرستادیم، یک‌سوم اروند را رفتند و برگشتند، هنگام برگشت، عراقی‌ها آتش سنگینی روی منطقه ریختند و ما از این آتش تهیه تعجب کردیم، چون سابقه نداشت به این حجم در این منطقه آتش تهیه بریزند، خوشبختانه تلفاتی ندادیم، آن شب را بچه‌ها به دعا و نیایش سپری کردند، حال و هوای عجیبی حاکم شده بود، هر کس خلوتی را برای دعا و استغاثه انتخاب کرده بود.

 

ماجرای وصیتنامه دسته جمعی رزمندگان از کجا شروع شد؟ چه تعداد از رزمندگان سورکی در این عملیات حضور داشتند و چرا تصمیم گرفته شد همگی در قالب یک وصیتنامه حرف هایشان را بیان کنند؟

 

برخی از بچه های سورکی که تازه از گروهان های دیگر به محل عملیات  اعزام شده بودند،  با دیدن من که هم محلی آنها بودم درخواست داشتند که به گردان مان ملحق شوند که من با این موضوع مخالفت کردم، چرا که احتمال می دادم با توجه به حساسیت ها و چالش های فراوان این عملیات، آتش دشمن  بسیار سنگین باشد و احتمال می رود تعداد زیادی به شهادت برسند که در این صورت، خبر برای اهالی محل که روستای کوچکی بود و از طرف دیگر برای روحیه سایر رزمندگان حاضر در جبهه مناسب نباشد؛ هر چند که اصرار بسیار زیاد بچه ها مانع از اجرای تصمیمم شد و نهایت مقرر شد در کنارمان بمانند.

 

غروب روز دوم دی ماه بود که نیروهای گروهان را در اتاقی جمع کردم، اکثراً بر و بچه‌های سورک بودند، فکری به دهنم خطور کرد و از آنجا که احتمال می دادم تعدادی از رزمندگان سورکی در این عملیات به شهادت برسند؛به شهید حاج  ‌عبدالله شریفی گفتم خوب است یک وصیت نامه دسته‌جمعی بنویسیم که این وصیت نامه می تواند هم یک پیمان نامه محسوب شود و هم اینکه در این وصیت نامه سفارش هایی به صورت عمومی به اهالی روستا داشته باشیم و همه پای آن را امضا کنیم که در این صورت تاثیرگذاری کلام بچه ها در بین  مردم چندین برابر خواهد بود.

 

شهید شریفی از این پیشنهاد  استقبال کرد و قرار شد تا پیش نویس  متن وصیت نامه را آماده کند ، او متن اولیه را روی مقوای جعبه شیرینی نوشت و بعد از آنکه چند سطری خودم به آن اضافه کردم و بعد پاکس نویس شد. وصیت‌نامه را در جمع خواندیم  بعد از آن همه بچه‌ها آن را امضا کردند که اصل این وصیت نامه را هنوز پیش خودم نگه داشتم.

آخرین صحبتی که برای رزمندگان قبل از شروع عملیات داشتید چه بود؟

در آخرین صحبت‌ هایم چند ساعت قبل از عملیات به بچه ها گفتم،  برادران عزیز موقع انتظار به‌ سرآمد، تمامی این تلاش هایی که در ماهه های گذشته کشیدیم،  باید در شب عملیات ثمره اش را ببینیم. شب عملیات در واقع  شب امتحان است، هرچه در این شب ازخودگذشتگی و فداکاری از خود نشان دهیم، تعهدمان را نسبت به خداوند به‌درستی انجام داده‌ایم.

 

به رزمندگان گفتم؛ دل‌ها را به خدا متصل کنید و سرها را به خدا بسپارید در این صورت هر آنچه که رغم خورد چیزی جز پیروزی نخواهد بود که گوارای وجودتان و اگر هم کسی در این عملیات به شهادت رسید؛ یقینا در جوار سیدالشهدا(ع) و همنشین با اباعبدالله خواهد بود که از او انتظار شفاعت داریم.

 

وقتی با بغض این حرف ها را به زبان می آوردم؛ نگاهم در بین هق هق و گریه های جمع، چهره مصمم پدر و دو برادرم را دنبال می کرد؛  اینجا بود که خیالم کمی آسوده شد که به آنچه گفته ام عمل می کنم، یکی از بچه‌ها بلند شد نوحه خواند و بقیه سینه زدند، شور و حال عجیبی ایجاد شده بود.

 

گوشه ای از اتفاقاتی که در صحنه عملیات رخ داد بگویید؟ آیا عملیات لو رفته بود؟

 

با اعلام آغاز عملیات همین که وارد اروند شدیم، تیربارهای  بعثی ها شروع کردند به تیراندازی، به‌صورت ضربدری و با ارتفاع کمتر از ۱۰ سانتی‌متر از روی آب شلیک می‌کردند، حدس‌مان درست از آب در آمده بود، دشمن حتی از ساعت عملیات هم باخبر بود، بگویم نترسیدم دروغ گفته‎ام ولی اینکه باید به هر قیمتی که شده خط را بشکنیم هم جزو باورهای ذهنی‎ام شده بود که می‌بایست به وقوع بپیوندد.

 

آن‌قدر حجم آتش دشمن زیاد بود که بهترین تشبیه بارش باران است که می‌توانی از آن بکنی، از آنجا که خودم سر ستون بودم، امیر بابایی که رزمنده شجاع و نترس بود را وسط ستون قرار دادم ، امیر فرمانده دسته دهم بود،در انتهای ستون قاسم تازیکه را گذاشتم که شهید شد، قاسم قبل از اینکه حرکت کنیم ۴۰ درجه تب داشت، هرچه به او گفتم: تو مریضی، نیا قبول نکرد.

 

فین زدن هایمان با ذکر فاطمه زهرا(س) بود در دلم می گفتم؛ خانم آبروی ما نرود، چندمتری که از ساحل فاصله گرفتیم شرایط آتش دشمن به گونه ای بود که شکستن خط برایمان سخت به نظر می رسید، به شهید دلدار که بیسیم‌چی‌ام بود، گفتم: وضعیت ما را به عقب گزارش کن اما غافل از اینکه بی سیم هم کاملا قفل شده بود و امکان برقراری ارتباط فراهم نبود.

 

همه نیروها با یک ریسمان با هم در ارتباط بودیم، من از تعداد تلفات نیروها اصلاً خبر نداشتم، ۱۵۰ متری که عرض اروند را طی کردیم، حجم آتش دشمن چندبرابر شده بود.

 

در مسیر صدای تق‌تق به گوشم می‌رسید، پیش خودم گفتم؛ بچه‌ها که کلاه‌خود ندارند،پس  این صدای چیه؟ وقتی پشت سرم را نگاه کردم، دیدم بچه‌ها اسلحه‌های‌شان را روبه‌روی صورت‌شان قرار دادند و این تق‌تق صدای اصابت گلوله‌هایی است که به این اسلحه‌ها می‌خورد.

 

از لحظه مجروح شدن خود و پدرتان در این عملیات بگویید، آیا بقیه رزمندگان خبر دار شده بودند که فرمانده شان مجروح شده است؟

 

خیلی خسته شده بودم، به حاج‌عبدالله گفتم: حاجی خیلی خسته شدم، می‌خواهم ریسمان را ول کنم گفت: بکن! من ریسمان را می‌کشم، وقتی ریسمان را ول کردم، کمی‌احساس راحتی کردم ولی هنوز چند فین نزده بودم که تیری به گردنم خورد، سرم سنگین شد و بدنم کاملاً بی‌حس، ناخواسته به زیر آب رفتم، در همان لحظات کوتاه به آخرت فکر کردم، منتظر بودم پرده‌ای کنار رود و من آن دنیا را ببینم، احساس خفگی کردم، فهمیدم که زنده‌ام، سعی کردم دست و پا بزنم تا به سطح آب بیایم ولی دیدم اسلحه و مهمات اجازه این کار را به من نمی‌دهند، آنها را از خودم جدا کردم تا سبک‌تر شوم، چندبار فین زدم تا بالای آب بیایم،

 

شهید شریفی مرا کمک کرد تا به نقطه‌ای رسیدیم که کف پای‌مان به زمین خورد، بچه‌ها درگیر شدند، هر کس سعی می‌کرد خودش را به ساحل برساند، چند نفر که زودتر به ساحل رسیدند، مرا صدا زدند و گفتم: هر کس از جایی که می‌تواند به ساحل برسد، برود؛ چند ثانیه بعد شریفی و دلدار در کنار من به شهادت رسیدند.

 

فراموش کردم که تیری به گردنم خورده است، وقتی به سیم‌خاردار و موانع رسیدیم، به یکی از بچه‌ها گفتم مرا کمک کند تا به بالای هشت‌پر بروم، هنوز ۵۰ متر مانده بود به سنگرهای عراقی، همه غواص‌ها وسط سیم‌خاردارها گیر کرده بودند و به زحمت به جلو می‌رفتند، همین‌طور که در حال پیشروی بودیم، مجروحی را دیدم که آه و ناله می‌کرد، به بغل‌دستی‌ام گفتم: باید ببینیم کیه! ، رفتم جلو، دیدم پدرم است، گفتم: آقاجان مجروح شدی؟، قبل از اینکه جواب مرا بدهد، گفت: تو مجروح شدی؟، گفتم: نه، من مجروح نشدم، گفت: تیر خورده به چشمم، به دو نفر از بچه‌ها گفتم: او را به بالای خاکریز بیاورند.

 

چطور از شهادت هادی برادرتان با خبر شدیم؟

 

یکی از بچه‌ها آمد و گفت: برادرت هادی مجروح شد و در آن نقطه است. من بلند شدم و به سمت او رفتم، بین راه یک رزمنده دیگر به من گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: ‌هادی مجروح شد، می‌خواهم بروم پیش او. گفت: نرو  شهید شده.

 

هنوز هوا روشن نشده بود و من به شهید تازیکه و امیر بابایی گفتم تا می‌توانید مجروح‌ها را با قایق به پشت بفرستید، حال من هم زیاد مساعد نبود، خونریزی هنوز ادامه داشت، هر چی که می‌گذشت سرد و سردتر می‌شد، به‌طوری که نمی‌توانستم جلوی لرزش فک‌هایم را بگیرم، پدرم بیهوش بود، هر لحظه احساس می‌کردم به شهادت می‌رسد، دیگر به سختی می‌توانستم جلو را ببینم، چشم‌هایم تار شده بودند، بچه‌ها وقتی حالم را این‌گونه دیدند، من و پدرم را سوار قایق حمل مجروح کردند و به عقب فرستادند و قتی به اسکله رسیدیم، سریع ما را سوار آمبولانس کردند و به بیمارستان شهید بقایی اهواز بردند.

 

روستای کوچک سورک در عملیات کربلای چهار، ۸ شهید تقدیم کرد  و از بین آن ۵۴ رزمنده ای که وصیتنامه دسته جمعی نوشته بودند ۳۰ نفر نیز مجروح شدند که فرمانده شجاع و دلاورشان حاج محمود محمدزاده نیز از جمله آنان بود.

 

اروند خروشان و شب کربلای چهار دلاوری های فرزندان این سرزمین را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد و امروز این وصیتنامه پیش روی ما است که اگر عمل نکنیم به سطرسطر آن، روزی باید پاسخ آن خون هایی که برای دفاع از دین، ناموس و وطن بر زمین ریخته شده را بدهیم.

 

وصیتنامه دسته جمعی رزمندگان سورکی عملیات کربلای چهار

 

متن این وصیتنامه دسته جمعی رزمندگان سورکی عملیات کربلای چهار و سفارش های هفت بندی آن با توجه به شرایط امروز بسی خواندنی است.

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خداوند از مؤمنان جان‌ها و اموال‌شان را خریداری می‌کند که در مقابل به آنان بهشت عنایت کند، آنها که در راه خدا پیکار می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند، وعده‌ای مسلم بر عهده خدا که هم در تورات آمده و هم در انجیل و هم در قرآن.

 

چه کسی از خداوند به عهدش وفادارتر است بنابراین نسبت به این معامله‌ای که کردید، به خویشتن بشارت دهید و این همان فوز عظیم است. سوره توبه قرآن کریم

 

شکر به درگاه ایزد منان که به ما نعمت هستی بخشید و با نزول قرآن کریم ما را هدایت کرد و توفیق شرکت جهاد در را خودش یعنی در این دفاع مقدس را به ما عنایت فرمود و سلام و درود بی‌پایان بر حضرت محمد ابن عبدالله (ص) و ائمه اطهار به ویژه حضرت حسین ابن علی (ع) که راه و رسم زندگی به ما آموختند.

 

سلام بر امام امت این پرچمدار توحید و ابراهیم زمان و سلام و درود بر شهدا، معلولان، مجروحان، مفقودالاثرها و اسرای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و خانواده‌های معظم آنها این چشم و چراغ‌های انقلاب.

 

سلام بر امت قهرمان این مرز و بوم بالاخص امت شهیدپرور روستای سورک که پیوسته با بدرقه عزیزان خویش گرمی خاصی در زمستان به آن بخشیدند و بدین ترتیب شعله منافق‌سوز و کفر برانداز شعار جنگ جنگ تا پیروزی افزونتر ساختند و با ارسال کمک‌های مالی خویش به جبهه، توطئه اقتصادی محتکران را خنثی کرده و به‌ حق نشان دادند که فرزند محرم و رمضانند.

 

اینجانبان خدمتگزاران کوچک اسلام و شاگردان مکتب ولایت که با راهیان کربلا متشکل در هیئت عاشورا عازم جبهه حق علیه باطل شدیم، زیرا شرکت در این دفاع مقدس و جهاد فی‌سبیل‌الله را همانند نماز بلکه در شرایط فعلی بنا به فرموده امام امت که همان حکم اسلام است بر خود واجب دانسته و بی‌توجهی به آن را باعث ذلت و خواری در دنیا و عذاب دردناک در آخرت برای خود شمرده.

 

از خداوند بزرگ می‌خواهیم این اعمال ناچیز ما را به رحمت خویش قبول بفرماید و از خطایا و لغزش‌های بزرگ و کوچک ما همان‎طور که در قرآن وعده داده است، درگذرد و آنچه موجب رضایت و خوشنودی اوست، برای ما فراهم کند و ما هم با خدای خویش پیمان بسته‌ایم و با امام امت تجدید عهد کردیم تا کوتاه کردن دست متجاوز و انهدام حزب بعث کافر صدام به پیش خانواده‌های خویش بر نگردیم، مگر در صورت شهید یا زخمی شدن، زیرا دشمن همانند حیوان درنده زخم‌خورده‌ای است که پس از مأیوس شدن از شکار طعمه و در حال فرار در سر راه خود به هر چیز چنگ می‌اندازد.

 

از آنجایی که مرد میدان و رزم و مبارزه نبود تا جوانمردانه بمب‌های خویش بر سر مردم بی‌گناه و اطفال معصوم و مادران داغ دیده شهر و روستا ریخته و یا آنها را از راهی دور مورد اصابت موشک‌ها و توپ‌ها قرار می‌دهد و این چه دلی است که ضجه کودکان و مادران و سالخوردگان را ببیند و شکم آبستن دریده شده مادرانی را در زیر آوار مشاهده کند اما به درد نیاید مگر اینکه این دل از سنگ باشد.

 

کجاست غیرت و جوانمردی و فتوت و نوع‌دوستی که یک خانواده ۱۰ نفری دزفولی تکه‌تکه شوند و انسان فقط به زن و فرزند و دارایی خود بچسبد و آن‌وقت هم دم از مسلم و مؤمن بودن بزند.

 

پدران و مادران، برادران و خواهران دفعه قبل که به مرخصی آمده بودیم، نه برای استراحت و یا رفع خستگی بود که برای اتمام حجت بود تا یکبار دیگر گفته شود که کاروان حسینی در سینه و شور حسین در سر دارد و بسم‌‌الله پای رادیو، تلویزیون نشستن، شور داشتن و چند نگاه بی‌توجه به روزنامه و مجله انداختن معرفت به حسین ابن علی (ع) و راه و هدف او در رکاب حسین پیدا نمی‌شود.

 

حال که چند ساعتی به آغاز عملیات نمانده و فرزندان شما می‌روند تا خط شکن جبهه اسلام باشند، در آخرین ساعات حیات فانی خویش و حیات ابدی در جوار قرب الهی، انشاءالله تذکراتی را به‌عنوان وصیت به خدمت‌تان اعلام می‌داریم:

 

۱- همگی را به جهاد مقدس در راه خدا دعوت می‌کنیم همانطوری که مولای‌مان علی (ع) در آخرین ساعات عمرش طبق وصیتی فرمودند، خدا را در مورد جهاد با اموال جان‌ها و زبان‌های‌تان (مبادا در اولین راه سستی به خرج دهید) و بر شما باد که پیوندها را محکم کنید و از بذل و بخشش یکدیگر (مخصوصاً در راه جهاد هیچ فروگذار نکنید) و حال که امام عزیز پرچم‌دار این نهضت است چه نعمتی بالاتر از در رکاب بودن این نائب امام زمان (عج) برای اسلام شمشیر زدن و امروز ما هر نعمتی کسب کردیم، به برکت رهبریت قاطع و خردمندانه این بزرگ مرجع عالم اسلام بوده است.

 

۲_ از آنجایی که انقلاب ما یک انقلاب مکتبی نشأت‌گرفته از اسلام بوده، اگر بخواهیم این انقلاب را حفظ کنیم، باید با توکل به خدا و توسل به قرآن و درس گرفتن از زندگی انبیا و ائمه شعور و آگاهی‌های دینی و سیاسی خویش را بالا برده و با استفاده از مسجد همانند صدر اسلام آن را پایگاهی برای زدودن شیطان‌های درونی و بیرونی قرار دهیم.

 

۳_ از آنجایی‌ که انقلاب مکتبی ما روحانیت مبارز و پیرو خط امام را پرچم‌دار این نهضت دانسته و آنها را سربازان واقعی امام زمان (عج) قلمداد می‌کند و شیاطین گمان نکنند که حرکت روحانی‌نمایانی مانند مهدی هاشمی بتواند اعتماد ما را نسبت به این قشر محترم و معظم سلب کند و هر کسی باید بداند در هر مقامی باشد اگر قصد خیانت به نظام جمهوری اسلامی و امام عزیز را داشته باشد، خون شهدا گریبانش را خواهد گرفت و او را رسوا خواهد کرد.

 

حال که شرق و غرب با استفاده از منافقین و عوامل داخلی خویش سعی در تزلزل در ارکان این نظام به‌حق دارد، ما باید بیشتر خود را به ولایت فقیه نزدیک کرده و دولت نیز تا وقتی که در خط ولایت است از هر جهت آن‌ را پشتیبانی کرده و از کمبودهای موفق و مشکلات که هر انقلابی به همراه دارد نهراسد.

 

۴- به جوانان عزیز به ویژه دانش‌آموزان سفارش می‌کنیم که مواظبت از سلامتی جسمانی و توجه به درس خویش و از نظر اخلاقی و معنوی خود را بسازند و ایمان خود را قوی‌تر کنند و نه تنها از نظر باطن، بلکه به ظاهر هم توجه کنند و خود را ملبس به لباس و عوام‌فریبی و فتنه انگیزی نکنند که استکبار امروزه از این راه وارد می‌شود.

 

۵- به خواهران سفارش می‌کنیم که سخت مواظب حجاب خود باشند، هم حجاب ظاهر و هم حجاب باطن و بدانند که اگر قشر خواهران حرکت‌شان در جامعه خداپسندانه باشد، افراد بوالهوس جرأت عرض اندام و مفسده‌جویی ندارند و باید در زندگی‌شان حضرت فاطمه (س) و حضرت زینب (س) را الگو قرار دهند که هم عفت و آبروی دنیوی و هم سعادت اخروی تأمین خواهد شد.

 

۶- از روحانیت معظم سورک تقاضامندیم که نسبت به جوانان عاشق اسلام و دلسوخته به انقلاب و امام عزیز گرمی بیشتری نشان دهند و از اهالی روستای سورک تقاضامندیم قدر روحانیت محل را بدانند و توجه داشته باشند که روحانیت دلسوزترین قشر نسبت به آنها است.

 

۷- به‌عنوان وصیت از امام عزیز تقاضا داریم که در پیشگاه خداوند برای ما شفاعت کند که ما اعتباری نداریم و از خانواده‌های‌مان، پدران، مادران، همسران و فرزندان‌مان می‌خواهیم که همانند اولاد امام حسین (ع) صبر و استقامت پیشه کنند و در راه دین و تحمل مشکلات نشان دهند و قلوب‌شان را متوجه خدا کنند و بدانند که اگر بخواهند در دنیا و آخرت سر افراز باشند، راه همان راه قرآن است و از این طریق عشق و محبت امام (ره) را در دل خویش بگذارند و توطئه‌ها و شایعات منافقان را خنثی کنند.                       خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.